تبلیغات
ابلحانه - کلید گشایش

کلید گشایش

یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 07:09 ق.ظ

نام کلید یاد گشایش و بسط و نیز قبض و قفل را تداعى مى‏کند. وقتى گیر و گرفت و قفلى در کار نباشد ذکر نام کلید بى‏مورد است. قفل و بست و بستگى و رهایى توامانند و معرف یکدیگر. آن بى این و این بى آن بى معناست.

یک دسته کلید برای راهنمایی

نام کلید یاد گشایش و بسط و نیز قبض و قفل را تداعى مى‏کند. وقتى گیر و گرفت و قفلى در کار نباشد ذکر نام کلید بى‏مورد است. قفل و بست و بستگى و رهایى توامانند و معرف یکدیگر. آن بى این و این بى آن بى معناست.

عنوان یک دسته کلید را از غزلى در دیوان غزلیات حضرت مولانا به وام گرفته‏ام، که ذیلاً به آن اشاره خواهم کرد. بدون اغراق هر پدیده و صورتى که با اندیشه وسیع، خلاق و معناساز مولانا مى‏آمیزد، بى‏درنگ به رمزى حساس و معنایى دقیق و بالنده بدل مى‏شود. در این کلام، کلید، زبان بیان کدامین معناست؟

احتمالاً رمز گشایش معضلات فرهنگى و آسان سازى امور غامضِ سیر و سلوک، تا سالک بیاموزد که در حَرج و فرَج و اُفت و خیز و رویارویى‏هاى گوناگون با مسائل، مدیریتى هوشمندانه و تأثیرگذار داشته باشد. سرشت انسان از بدو پیدایش تاکنون در زندگانى خود با دو عرصه متفاوت مواجه بوده است.

عرصه قبل از هبوط و عرصه بعد از هبوط. این دو عرصه به لحاظ حیات درونى پیوسته با هم مرتبط و بر روى همدیگر اثر گذارند.

پیش از هبوط انسان در بهشت بى رنج خدا، آرام و بى دغدغه، اوج و عروج را فراهم داشت. طعم تلخ ناکامى‏هاى کاهنده و آزارهاى گدازنده ذائقه جانش را نیازرده بود، معانى و حقایق در پس حجاب صورت پنهان نبودند. خطر ذلالت در کار نبود. دنیاى معانى عریان و عریانى معانى بود.

نام‏ها و رنگ‏ها ننگ آفرین نبودند. ادراک سهل‏الوصول بود، جهد بى توفیق را کسى نمى‏شناخت، صَحو سُکرانگیز و سُکر، هشیارى آفرین بود. همه جا همسویى و همنوایى. سرشت نورانى بود و جان بى گره:

جان گرگان و سگان از هم جداست‏/ متحد جانهاى شیران خداست

زندگانى قبل هبوط مانند شهرى بود پر از بایزید.

منبسط بودیم و یک گوهر همه‏
    
    

بى سر و بى پا بُدیم آن سر همه

یک گهر بودیم همچون آفتاب‏
    
    

بى گره بودیم و صافى همچو آب‏

چون به صورت آمد آن نور سَرَه‏
    
    

شد عدد چون سایه‏هاى کنگره‏

کنگره ویران کنید از منجنیق‏
    
    

تا رود فرق از میان این فریق‏

جاى دیگر :

چونکه بى رنگى اسیر رنگ شد
    
    

موسیى با موسیى در جنگ شد

چونکه رنگ از آن میان برخاستى‏
    
    

موسى و فرعون دارند آشتى‏

اما این کیفیت مطلوب، عنایت محض بود و گنج بى رنج.

هبوط آغاز شد، انسان با شبکه درهم تنیده کثیرالوجه و پر راز و رمز این جهان روبرو شد. وحدت، در جان و جهان، آدمى شکست. تفرقه که رویدادى آفت آفرین است ظهور کرد. معانى در پى و پس نقاب و روپوش جهل نهان شدند. کشش‏هاى هنجار و ناهنجار، زندگى انسانى را محاصره کردند. معناى تو یک چیزى ولى چندین هزارى، بازگوکننده‏ واقعیت درونى انسان شد. راه پیش رو: از جمادى تا ملاقات خدا، شیطان با نام دوم‏ نفس، عرصه جان آدمى را مورد تاخت و تاز قرار داد.
 به هنگام هبوء وحدت، در جان و جهان، آدمى شکست. تفرقه که رویدادى آفت آفرین است ظهور کرد. معانى در پى و پس نقاب و روپوش جهل نهان شدند. کشش‏هاى هنجار و ناهنجار، زندگى انسانى را محاصره کردند.

از طرفى سرشت شریف انسانى که یادگار بهشت قبل از هبوط است و بل عظیم‏تر، با پشتوانه روح و اسماء الهى، دست به نفى موهوم و اثبات معلوم مى‏زند و با اسقاط اضافات، در پى کشف صراط مستقیم سلوک برمى‏آید. دو عرصه نور و ظلمت، فرا روى انسان پدیدار آمدند. در عرصه نور، روح نورانى و کلیدنورانى‏تر و شفاف و صیقل خورده مى‏شود. جوانه‏هاى ارزش‏هاى توحیدى در بهار رشد عرفانى، شکوفا مى‏شوند و عرصه حاکمیت خود را در وجود آدمى مى‏گسترانند.

روحِ صیقل خورده، صور و معانى را در خود منعکس مى‏کند. ادراک که به لطف سلوک عارفانه از تنگناى فهم مادى خارج شده از حمایت درک ازلى برخوردار مى‏شود. درک و روح دریاگونه، وسیع و آزاد شده‏اند. ناگهان حادثه‏اى عظیم و شورانگیز به وقوع مى‏پیوندد، که کیمیاى جان آدمى است و دگرگون کننده‏اى تعالى بخش. آرى: ناگاه آید ولى برآگاه آید.

حسن ازلى در آینه دل متجلى مى‏شود. درک ازلى آن حضور را در مى‏یابد،حسن هر لحظه زیبا و زیبا و زیباتر و عقل هر لحظه شیفته‏تر و گداخته‏تر و دیوانه‏تر. دیوانگى محبوبى که فقط از ادراک شیفته جمال برمى‏خیزد. در این آن شکوهمند و عرصه اعجازآمیز، عشق متولد مى‏شود با هزار و هزاران دسته کلید، از بهر گشودن درب‏هاى بسته زندگى آدمیان.

این نیمشبان کیست چو مهتاب رسیده‏
    
    

پیغمبر عشق است ز محراب رسیده

آورده یکى مشعله آتش زده در خواب‏
    
    

از حضرت شاهنشه بى خواب رسیده‏

این کیست چنین خوان کرم بازگشاده‏
    
    

خندان جهت دعوت اصحاب رسیده‏

یک دسته کلیداست به زیر بغل عشق‏
    
    

از بهر گشائیدن ابواب رسیده‏

و کلام آخر اینکه: آفت عظیم حیات انسانى تفرقه ارزش‏ها و اجتماع ضد ارزش‏هاست.

بنابراین، توفیق محصول جمعیت ارزش‏ها و افتراق ضدارزش‏هاست.

درکلید این سیر و سلوک عاشقانه و با این یگانه‏سازى است که انسان و خدا و جهان به اجتماع و تفاهم مى‏رسند و حیات معقول در سایه این موهبت پر برکت نصیب آدمى مى‏شود.

اکنون انسان با اندیشه عاشقانه خود، بهشت خودساخته ثانوى را تحصیل مى‏کند، تفرقه و تشتت رخت برمى‏بندد و توحید بر تمامى شئونات حیات سایه مى‏افکند.

آفرین بر عقل کل اوستاد
    
    

صد هزاران ذره را داد اتحاد

همچو خاک مفترق در رهگذر
    
    

یک سبوشان کرد دست کوزه‏گر

 

نام کلید یاد گشایش و بسط و نیز قبض و قفل را تداعى مى‏کند. وقتى گیر و گرفت و قفلى در کار نباشد ذکر نام کلید بى‏مورد است. قفل و بست و بستگى و رهایى توامانند و معرف یکدیگر. آن بى این و این بى آن بى معناست.

یک دسته کلید برای راهنمایی

نام کلید یاد گشایش و بسط و نیز قبض و قفل را تداعى مى‏کند. وقتى گیر و گرفت و قفلى در کار نباشد ذکر نام کلید بى‏مورد است. قفل و بست و بستگى و رهایى توامانند و معرف یکدیگر. آن بى این و این بى آن بى معناست.

عنوان یک دسته کلید را از غزلى در دیوان غزلیات حضرت مولانا به وام گرفته‏ام، که ذیلاً به آن اشاره خواهم کرد. بدون اغراق هر پدیده و صورتى که با اندیشه وسیع، خلاق و معناساز مولانا مى‏آمیزد، بى‏درنگ به رمزى حساس و معنایى دقیق و بالنده بدل مى‏شود. در این کلام، کلید، زبان بیان کدامین معناست؟

احتمالاً رمز گشایش معضلات فرهنگى و آسان سازى امور غامضِ سیر و سلوک، تا سالک بیاموزد که در حَرج و فرَج و اُفت و خیز و رویارویى‏هاى گوناگون با مسائل، مدیریتى هوشمندانه و تأثیرگذار داشته باشد. سرشت انسان از بدو پیدایش تاکنون در زندگانى خود با دو عرصه متفاوت مواجه بوده است.

عرصه قبل از هبوط و عرصه بعد از هبوط. این دو عرصه به لحاظ حیات درونى پیوسته با هم مرتبط و بر روى همدیگر اثر گذارند.

پیش از هبوط انسان در بهشت بى رنج خدا، آرام و بى دغدغه، اوج و عروج را فراهم داشت. طعم تلخ ناکامى‏هاى کاهنده و آزارهاى گدازنده ذائقه جانش را نیازرده بود، معانى و حقایق در پس حجاب صورت پنهان نبودند. خطر ذلالت در کار نبود. دنیاى معانى عریان و عریانى معانى بود.

نام‏ها و رنگ‏ها ننگ آفرین نبودند. ادراک سهل‏الوصول بود، جهد بى توفیق را کسى نمى‏شناخت، صَحو سُکرانگیز و سُکر، هشیارى آفرین بود. همه جا همسویى و همنوایى. سرشت نورانى بود و جان بى گره:

جان گرگان و سگان از هم جداست‏/ متحد جانهاى شیران خداست

زندگانى قبل هبوط مانند شهرى بود پر از بایزید.

منبسط بودیم و یک گوهر همه‏
    
    

بى سر و بى پا بُدیم آن سر همه

یک گهر بودیم همچون آفتاب‏
    
    

بى گره بودیم و صافى همچو آب‏

چون به صورت آمد آن نور سَرَه‏
    
    

شد عدد چون سایه‏هاى کنگره‏

کنگره ویران کنید از منجنیق‏
    
    

تا رود فرق از میان این فریق‏

جاى دیگر :

چونکه بى رنگى اسیر رنگ شد
    
    

موسیى با موسیى در جنگ شد

چونکه رنگ از آن میان برخاستى‏
    
    

موسى و فرعون دارند آشتى‏

اما این کیفیت مطلوب، عنایت محض بود و گنج بى رنج.

هبوط آغاز شد، انسان با شبکه درهم تنیده کثیرالوجه و پر راز و رمز این جهان روبرو شد. وحدت، در جان و جهان، آدمى شکست. تفرقه که رویدادى آفت آفرین است ظهور کرد. معانى در پى و پس نقاب و روپوش جهل نهان شدند. کشش‏هاى هنجار و ناهنجار، زندگى انسانى را محاصره کردند. معناى تو یک چیزى ولى چندین هزارى، بازگوکننده‏ واقعیت درونى انسان شد. راه پیش رو: از جمادى تا ملاقات خدا، شیطان با نام دوم‏ نفس، عرصه جان آدمى را مورد تاخت و تاز قرار داد.
 به هنگام هبوء وحدت، در جان و جهان، آدمى شکست. تفرقه که رویدادى آفت آفرین است ظهور کرد. معانى در پى و پس نقاب و روپوش جهل نهان شدند. کشش‏هاى هنجار و ناهنجار، زندگى انسانى را محاصره کردند.

از طرفى سرشت شریف انسانى که یادگار بهشت قبل از هبوط است و بل عظیم‏تر، با پشتوانه روح و اسماء الهى، دست به نفى موهوم و اثبات معلوم مى‏زند و با اسقاط اضافات، در پى کشف صراط مستقیم سلوک برمى‏آید. دو عرصه نور و ظلمت، فرا روى انسان پدیدار آمدند. در عرصه نور، روح نورانى و کلیدنورانى‏تر و شفاف و صیقل خورده مى‏شود. جوانه‏هاى ارزش‏هاى توحیدى در بهار رشد عرفانى، شکوفا مى‏شوند و عرصه حاکمیت خود را در وجود آدمى مى‏گسترانند.

روحِ صیقل خورده، صور و معانى را در خود منعکس مى‏کند. ادراک که به لطف سلوک عارفانه از تنگناى فهم مادى خارج شده از حمایت درک ازلى برخوردار مى‏شود. درک و روح دریاگونه، وسیع و آزاد شده‏اند. ناگهان حادثه‏اى عظیم و شورانگیز به وقوع مى‏پیوندد، که کیمیاى جان آدمى است و دگرگون کننده‏اى تعالى بخش. آرى: ناگاه آید ولى برآگاه آید.

حسن ازلى در آینه دل متجلى مى‏شود. درک ازلى آن حضور را در مى‏یابد،حسن هر لحظه زیبا و زیبا و زیباتر و عقل هر لحظه شیفته‏تر و گداخته‏تر و دیوانه‏تر. دیوانگى محبوبى که فقط از ادراک شیفته جمال برمى‏خیزد. در این آن شکوهمند و عرصه اعجازآمیز، عشق متولد مى‏شود با هزار و هزاران دسته کلید، از بهر گشودن درب‏هاى بسته زندگى آدمیان.

این نیمشبان کیست چو مهتاب رسیده‏
    
    

پیغمبر عشق است ز محراب رسیده

آورده یکى مشعله آتش زده در خواب‏
    
    

از حضرت شاهنشه بى خواب رسیده‏

این کیست چنین خوان کرم بازگشاده‏
    
    

خندان جهت دعوت اصحاب رسیده‏

یک دسته کلیداست به زیر بغل عشق‏
    
    

از بهر گشائیدن ابواب رسیده‏

و کلام آخر اینکه: آفت عظیم حیات انسانى تفرقه ارزش‏ها و اجتماع ضد ارزش‏هاست.

بنابراین، توفیق محصول جمعیت ارزش‏ها و افتراق ضدارزش‏هاست.

درکلید این سیر و سلوک عاشقانه و با این یگانه‏سازى است که انسان و خدا و جهان به اجتماع و تفاهم مى‏رسند و حیات معقول در سایه این موهبت پر برکت نصیب آدمى مى‏شود.

اکنون انسان با اندیشه عاشقانه خود، بهشت خودساخته ثانوى را تحصیل مى‏کند، تفرقه و تشتت رخت برمى‏بندد و توحید بر تمامى شئونات حیات سایه مى‏افکند.

آفرین بر عقل کل اوستاد
    
    

صد هزاران ذره را داد اتحاد

همچو خاک مفترق در رهگذر
    
    

یک سبوشان کرد دست کوزه‏گر



آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :